سفارش تبلیغ
صبا ویژن

سما بزرگی

یه بیمار :)

بعدی .. 

با تقه ای به در وارد اتاق شد !

+سلام .. بفرمایید بشینید دوست عزیز .

خیلی وقت بود که دیگه راهش به اینجور جاها ختم نمیشد .

زیر لبی سلام داد و نشست . 

+خبرتو از مادر محترمتون میگرفتم .

+رو به بهبودین خداروشکر .

زیر چشمی نگاهی به دکتر میکنه و پوزخند صورتشو بغل میکنه .

+بنظرم خوبه مکالممون دو طرفه باشه ! هوم؟!

_حرفی ندارم .

با این حرفش خانم دکتر ابرو بالا میندازه .

+پس دوباره چرا برگشتی اینجا؟

_فقط از روی اصرار .

+اصرار کی؟!

_مآمآن .

+خب الان اونا مهم نیستن . مهم اینه کم کم داری خوب میشی . 

+چقد به حرفام فکر کردی؟چقدرش روت تاثیر گذاشت؟

همونجور که سرش پایینه با گوشه ی مانتوش ور میره و لب میزنه.

_کدوم حرفا؟!

دکتر نمیتونه جلوی تعجب خودشو بگیره

و سعی میکنه کنترل کنه اون جو به وجود اومده رو .

+بیخیال . دیدی خوب شدی ؟ دیدی گفتم زمان همه چی رو درست میکنه؟

مچاله میشه تو خودش .

دکتر فرصت میدونه و باز براش حرف میزنه !

+دیدی با حرف زدن جلسه ی قبل تونستیم مشکلاتمونو حل کنیم؟

+گفتم که زمان حل میکنه همه چیو .

+یکم که بگذره اثر درد هم کمرنگ میشه .

+یه جوری که انگاری که از اولشم هیچ مشکلی نداشتی .

.زیادی تو خودش فرو میره . سرشو میگیره . هی تکرار میکنه . 

زمان بگذره . زمان بگذره . زمان بگذره

+گفتم اگه تحمل کنی حل میشه .

+نگفتم؟ هرچی که میگذره داری بهتر پیش میری .

+این تحمل کردنات بعد یه مدت حالتو خو....

_دستشو از روی سرش برمیداره و میپره وسط حرف دکتر .

-کی گفته من خوب شدم..

_من یه بدبختم ،یه بیخیاله مرده ..

صداش میره بالاتر و ممکنه که دیگه حنجرش پاره بشه!

-اره زمان میگذره

-هرچی میگذره دوریشو بیشتر حس میکنم!

-ساعت که دقیقه به دقیقه میره جلو دقیقه به دقیقه هم عذابم بیشتر میشه .

-هرچی زمان میگذره بیشتر غرق میشم تو خاطراتمون...

زانو میزنه جلوی دکتر و دستاشو میزاره زمین .

با تمام وجود عررررربده میکشه ...

هررررر چـــــی میگـــــــــــــــذره جای خالیـــش 

بزرگــــــــــــــــتر میـــــــــــه .....

با چشمای به رنگ خونش زل زد به چشای خانم دکتر

لب زد : میفهمی؟؟؟

-برای خوب شدنم لازمه که پیشم باشه ..

همین :)



[ یادداشت ثابت - پنج شنبه 100/6/12 ] [ 10:58 صبح ] [ سما بزرگی ] نظر

حتما بخون :)

" شاید برای شما هم اتفاق بیفتد . "

دیدی بعضی وقتا یه آدمایی  میآن تو زندگیت !

از همه چی برات حرف میزنن ..

از شکست ، از موفقیت ، از زندگی،

از آدمای خوب، از آدمای بد ..

انقد تحت تاثیر حرفاشون قرار میگیری ،

که یه لحظه به خودت میای 

میگی : عععع این آدم چقد خووبه!

از کجا پیداش شد؟ کاش زودتر ازینا میرسید به دادم.

که اینهمه اُفت رو نمیذاشت رقم بخوره تو لحظات مهم زندگیم .

میگذره.

میگذره.

بازم میگذره..

میرسه روزی که خوده اون فرد ..

میشه عامل اصلی شکستتــ  توی زندگی !

این آدما فقط بلدن قشنگ حرف بزنن ،

زیر میزی هم کارشونو میکنن و به خواستشون میرسن .

اون روزه که با خودت میگی : این دیگه از کجا پیداش شد؟

گند زد به آینده و هدفام .

داستانت میشه مثل همون خرگوشی که ..

شیر گرفتتش .

خرگوش داشت میلرزید به خودش .

شیر گفت : نگران نباش . نمیزارم کسی بهت آسیب بزنه و بخورتت.

" خودم میخورمت" 

آره دیگه ... 

خلاصه ی حرفام برمیگرده به اعتماد .

انقدی اعتماد نکنین  که آخرش برسه به " چی فکر میکردیم ، چی شد ؟"

# خود نویس 1400

2:00



[ یادداشت ثابت - جمعه 100/6/6 ] [ 8:23 عصر ] [ سما بزرگی ] نظر

قشنگیای دنیا ؛)

فکرشو بکن !


صبح ساعت 5 


با صدای زینگ زینگ ساعت بلند میشی!


هنوز منگ خوابی .. چند دیقه همونجوری میشینی زل میزنی به دیوار !


دوباره صدای ساعت بلند میشه ، با مشت میزنی رو سرش .


بلند میشی بی حوصله میری دست و روتو میشوری .


تا میای سفره ی صبونه رو پهن کنی گوشیت زنگ میخوره .


+بله بفرمایید .


-مهندس کجایی تو ؟ زود بیا ده دیقه ی دیگه آهن و ماسه رو میارن ،

 

ببینن نیستی به ما تحویلش نمیدناا،


اونا برن دیگه معلوم نیست دوباره کی بیان .


کلافه گوشیو قطع میکنی .


بنظر میرسه باید قید صبونه رو بزنی !


لباساتو سر سری تن میکنی و را میفتی!


وااااای بدتر از این نمیشه .


همین که میرسی ایستگاه .. اتوبوس را میفته .


میدوعی دنبالش ولی رفت ک رفت .


تو همون حین یه کبوتر میاد بالا سرت و 


لباستو تزئین میکنه .


انگاری بدتر از اونم میتونست بشه !!


راه میفتی سمت سرویسه پارک و لباستو تمیز میکنی.


با هر جون کندنی میشه خودتو میرسونی به ساختمون.


جنس هارو تحویل میگیری .


چند تا کارگر رفتن مرخصی

 

مجبور میشی خودتم دست به کار بشی تا کار ها زودتر تموم بشه!


آخرای شب روی زخمای دستت که آجر خراش گذاشته روش چسب زخم میزنی!


از خیابون رد میشی میرسی به پیاده رو .


چقد خلوته امشب خیابون ..


جلوتر که میری میبینی بنر زدن خطر !


نزدیک تر که میشی میبینی چاله کندن ..


نمیخای برگردی و راتو دور کنی ..


پس توجه نمیکنی و از رو چاله میپری!


یهو یه سگ میفته دنبالت.


اون بدو . تو بدو .


نفس نفس زنان میرسی دم در .


کلیدو پیدا نمیکنی ..


الان میرسه ..


کوووووو؟


کلیده بی صاحاب پیدا شووو 


صدای هاپ هاپش نزدیک و نزدیک تر میشه.


آهااا خودشع ..


خودتو میندازی تو خونه ..


درو که میندی سگ میخوره بهش ..


یه نفس عمیـــــــــــــق!


میشینی لب حوض ..


اووووم .. بوی قرمه سبزی..


مامانت میاد بیرون ..


+مادرجان میدونستم امروز جمعس دیر میای خونه اومدم بهت سر بزنم .


قرمه سبزی پختم ننه .. نمیای طعمش رو امتحان کنی؟


_اومدم ننه ..اومدم قربونت برم.


جوراباتو درمیاری .


پاهاتو میکنی تو آبِ یخِ یخِ حوض


آخخخ ... چقد سرررررده!


حالت ک جا اومد.


خستگیت که در رفت .


بوی قرمه سبزی رو دنبال میکنی!


یادت نره ..


دنیا هنوز قشنگیای خودشو داره پهلوون ؛)

 

 

                                                      ..


 



[ یادداشت ثابت - دوشنبه 100/3/18 ] [ 7:23 عصر ] [ سما بزرگی ] نظر

همین حوالی!

دنیا پرعہ از کتابهاے کہ نخوندے


رنگ‌هاے کہ ندیدے


آدماے کہ نشناختے


جاهاے که نرفتے


پس چیزاے کہ اذیتت میکنن رو رها کن برہ


این دنیا پر از فراونیہ


فراوانے آدم‌ها فراوانے رنگا و...


هر کسے تو این زندگی‌ یہ سهم از


همہ چیز دارہ مطمئن باش و براے چیزاے


که از دست دادے ناراحت نباش...


بزن قدش ؛)



[ یادداشت ثابت - شنبه 100/3/16 ] [ 6:29 عصر ] [ سما بزرگی ] نظر

آرامش درونت ؛)

اگه ازم بپرسن مهم ترین چیزی که زندگی بهت یاد داده چیه؟


میگم هرجای زندگی حالت با کسی و چیزی خوب نبود ترکش کن. 


مهم نیس تا کجا پیش رفتی.


 مهم نیس چقد زمان گذشته. 


میگم هیچ وقت برای ترک مسیر و آدم اشتباه دیر نیست. 


میگم هیچی توی زندگی مهم تر از این نیست که حالت خوب باشه. 


هیچ چیزی و هیچ کسی ارزش آزار دیدن رو نداره.


میگم اولویت زندگیت حال خوبت باشه.


چون یه جایی وقتی به گذشته نگاه می کنی


می بینی سر آدما و اتفاقاتی اذیت شدی که  حالا هیچ جایی تو زندگیت

 

ندارن!


#دوباره بخونش ؛)

                                                                                                                                            ..   


[ یادداشت ثابت - سه شنبه 100/3/12 ] [ 9:27 عصر ] [ سما بزرگی ] نظر

::